یک شب

ساعت ۳.۴۲ دقیقه است که چراغ اتاقمو خاموش می کنم. رو تختم دراز می کشم. صاف زیر پتو می خوابم. مثل مرده ای که با آرامش دراز کشیده. دستام رو هم صاف و در منتها علیه بدنم دراز می کنم. خوابم نمی یاد. صبح امتحان دارم، خوب خوندم. پر از فکر و خیالم. اول سعی می کنم که سقف اتاقم رو بردارم. سعی می کنم آسمون رو مجسم کنم. سعی می کنم صورت های فلکی و ستاره ها رو ببینم.

ادامه خواندن %s

Site Footer