لیوانِ آبی

چراغای اتاقم خاموشِ، نشستم روی تختم و تکیه دادم به دیوار. می‌دونم ساعت از ۴ گذشته، ۴ صبح. گرچه پنجره‌ی اتاقم بسته است اما می‌تونم حس کنم که هوا خنکِ. کمی سردم می‌شه، بی‌تفاوت به این مسئله همچنان نشستم روی تختم و به اتاقم توی تاریکی نگاه می‌کنم. چشمام به تاریکی عادت کرده و کتاب‌ها، وسایل و لباس‌ها توی شلوغی کاملا برام تفکیک پذره. اما ذهنم چی؛ ذهنم اونقدر شلوغِ که تفکراتم به سختی قابل تفکیکِ. قصد مرتب کردن اتاقم

ادامه خواندن %s

Site Footer