آیدین

یک روز جلوی کلیسا نشسته بودم و داشتم به باغچه‌ها نگاه می‌کردم. آن روز باغچه‌های حیاط و کلیسا پر از پروانه‌های آبی و زرد بود. آن روز اگر کسی به من می‌گفت که روی کتفم دو بال درآورده‌ام تعجب نمی‌کردم. چون آمادگی‌اش را داشتم که به موجود دیگری تبدیل شوم. ساعت چهار بعداز ظهر آیدین آمد. شکسته‌تر از گذشته بود. درست مثل آدمی که وارد گورستان می‌شود؛ خشک و غمگین و پژمرده. خواستم از شادی جیغ بزنم اما بی‌توجه به

ادامه خواندن %s

Site Footer