دیوار

“دیوار – ژان پل سارتر – ترجمه صادق هدایت” “شاید از خبر مرگ من، کنشا به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی‌اش بیزار می‌شد. ولی با وجود همه این‌ها من بودم که می‌مردم. به یاد چشم‌های قشنگ گیرنده‌اش افتادم. وقتی که به من نگاه می‌کرد، چیزی از او به من سرایت می‌کرد. اما فکر می‌کردم که این موضوع هم خاتمه یافته و اگر حالا او به من می‌نگریست نگاهش در خودش می‌ماند و به من تاثیری نداشت. من تنها بودم.”

ادامه خواندن %s

Site Footer