زجر…

واقعا می‌خواستم باهاش صحبت کنم. نه مثل همیشه، می‌خواستم واقعا بگم که چطور حسی دارم. کلمه‌ها یاری نکرد و دلم هم. اما خیلی خوب تونستم وضعیت خودم رو شرح بدم. “می‌دونی، خیلی وقتا کم می‌یارم.  می‌‌گم دیگه نمی‌تونم، این آخرشه، نهایت صبر و تحملمه، و نهایت بدبختی و غم و غصه، احساس می کنم که تا پایان چیزی نمونده، چند نفس فقط، از حال می‌رم. توانی ندارم. می‌افتم زمین. صدای پاهای کسی رو می‌شنوم که داره نزدیکم می‌شه، دستمو می‌گیره…

ادامه خواندن %s

Site Footer