Blog Posts

مخمصه

خیلی مسائل و اتفاقات تو این چند شب و روز بهم پبچیده، که من باید راجع بهشون تصمیم بگیرم. علاوه بر این، وقوع این اتفاقات هم تنها در عرض چن هفته اس. و این یعنی اوج تنش. سعی کردم از همه لحاظ به قضایا فکر کنم؛ المپیاد، تغییر گرایش، کنکور، دانشگاه، کار و حتی خیلی مسائل دیگه که در اولویت های بعدی بودن. سعی کردم خیلی فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. در رابطه با شرکت در المپیاد

ادامه خواندن %s

پرواز…

این شبا که بی جمله ام و بی کلمه، خیلی ذهن و فکر و قلب مشغولی دارم. خیلی درگیر فکرا و تخیلات خودم هستم. به آرامش فکر می کنم و آزادی. سعی می کنم رها باشم و کودک. شاید یکی از دلایلی که می تونم هر چند سخت، ولی زندگی کنم اینه که  تو تخیلم همیشه یه دنیا  و زندگیه دیگه جریان داره، جهانی که من کودکم و آرامش به معنای حقیقی وجود داره. آرزوهام، هرچند غیر عادی به واقعیت

ادامه خواندن %s

بی جملگی…

یپیش نوشت: محدودیت… تنها..  کویر.. آسمان.. شب.. ستاره.. قطب.. آرزو.. تو.. ماه.. زمان.. خوب.. سفر.. من.. کتاب.. آبی.. روز.. دریا.. جاده.. کوه.. آرامش.. موزیک.. زیبا.. سلام.. آب.. شعر.. سنگ قبر.. گل.. صدا.. سفیدی.. کتاب.. مرگ.. روشنایی.. بی نهایت.. پ.ن ۱ : نشد که جمله هایی بسازم که توش این کلمات باشن و مفهومی که خودم در نظردارم رو هم شرح بدن. در هر صورت کسی متوجه نمی شد. الان هم فرقی نکرد. پ.ن ۲ : خیلی از مفاهیم تو ذهنم

ادامه خواندن %s

سال نوی اجباری

این سال هم داره تموم می شه، چه بخوای چه نخوای… زمان تنها چیزی رو که همیشه دم ِ گوش آدم زمزمه می کنه اینه که : “آنچنان هم آزاد نیستی انسان”. کاش می شد تو همین سال نحس موند و باور کرد که امیدی نیست… امید به سال نوی جدید … امید به سالیانی که در راهند… و انسان هایی که در انتظارند… کاش می شد سال دیگه ای رو بدنام نکرد… کاش می شد… زمان می گذره و

ادامه خواندن %s

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر رفته من است میراث من! نمی دونم چه کلمه ای رو به کار ببرم برای وضعیتی که همیشه در گیرشم … تنهایی،  بی کسی، هیچ کسی… چی… اینکه این همه سال تنهایی و بی کسی و هیچ کسی رو چه جوری رسوندم به اینجا و بعد از این چه جوری… اینکه همیشه متاسفم از بودن، از وجود داشتن و… نمی شه توضیح بدم،

ادامه خواندن %s

دلتنگی های المپیادی

اذیتم کردن… خیلی. مسولان، فنی حرفه ای و… همیشه از آشناهامو کسایی که بهشون اعتماد داشتم ضربه خوردم. این بار هم همینطور. من که این همه علاقه مند بودم، این همه کار می کردم، حقم نبود باهام اینطور رفتار کنن. زنجان رو دوست ندارم. درسته همه جا آدمای خوب و بد وجود داره، اما اینجا فقط آدم بداشنون به پست من خوردن. من که خیلی کم نمی خوابم، اما تو یکی دو ساعتی ام که می خوابم انقدر کابوس و

ادامه خواندن %s

من ِ متناقض

این  شب ها که می گذرد، نه عاشقم، نه دلمرده، نه بی تفاوت، نه پر شور… این شب ها هستم. می خندم، می گریم، تنهایم… لحظه ای بی حس و حال و قدری برافروخته… نا امید و امیدوار… گاهی عاشق، گاهی ظالم، گاهی ساکت، گاهی عاقل… تنهایم… بیشتر از پیشترها فکر نمی کنم اما تفکراتم را حس می کنم، تمام زمانی که به تفکراتم فکر کردم را. سخت وآسان، کم و زیاد، زشت و زیبا، سفید و سیاه اما نه…

ادامه خواندن %s

می روم، خیلی زود، از زندگی

همیشه لابلای فکرام، این فکر برام تازگی خاصی داره. اینکه وقتی غرق افکار خودم هستم، فکر رفتن منو به وجد می یاره، برام جالبه … “رفتن”… “دل کندن”… بارها و بارها و به صورت کاملا جدی به این مساله فکر کردم. به اینکه کجا برم، چه جوری برم، برا چی برم و … و چالبترین آیتم برام همیشه اینه که با خودم چی ببرم. یعنی از چی هایی که دارم، چی ها رو با خودم ببرم. چی مهمه… همیشه هم

ادامه خواندن %s

سلام

سلام مخاطب من … سلام ای هیچ کس، مخاطب من… سلام ای تو، که چون من هیچ کسی، برای هیچ کسی… دیشب تو را بارها خواندم. از پنجره پر گشودم. بر روی ابرها، در آسمان، نزدیک ماه، در لابلای ستاره ها… به دنبال کسی می گشتم: گویا تو…گویا هیچ کس

Site Footer