سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!

نمی دونم چه کلمه ای رو به کار ببرم برای وضعیتی که همیشه در گیرشم … تنهایی،  بی کسی، هیچ کسی… چی… اینکه این همه سال تنهایی و بی کسی و هیچ کسی رو چه جوری رسوندم به اینجا و بعد از این چه جوری… اینکه همیشه متاسفم از بودن، از وجود داشتن و… نمی شه توضیح بدم، این محدودیت کلماته و تقصیر من نیست ولی همه می گن بالاخره یه طوری بگو دیگه… درک می کنم همه رو، اما چرا هیچ کسی حتی لحظه ای هم… اینکه همه حق دارن با هام درد و دل کنن و ازم مشاوره و نظر بخوان و توقع داشته باشن که باشم و من اما حق ندارم… همه با اینکه من تنهام کنار اومدن و نمی دونن من تموم شدم… هیچی ازم نمونده…

دیگه منو نبین… حتی لحظه ای

من : هیچ کس

پ.ن ۱: عنوان و ابتدای  این پست، قسمتی از شعر “حسین پناهی” همیشه زنده اس

پ.ن ۲: این شبا خوب نیستم… بهتر از این نمی شه نوشت… الهامی نمی تونه…

الهامی متولد شد…

مرگِ انسان

باید زیست…

1 دیدگاه On سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer