می روم، خیلی زود، از زندگی

همیشه لابلای فکرام، این فکر برام تازگی خاصی داره. اینکه وقتی غرق افکار خودم هستم، فکر رفتن منو به وجد می یاره، برام جالبه … “رفتن”“دل کندن”… بارها و بارها و به صورت کاملا جدی به این مساله فکر کردم. به اینکه کجا برم، چه جوری برم، برا چی برم و … و چالبترین آیتم برام همیشه اینه که با خودم چی ببرم. یعنی از چی هایی که دارم، چی ها رو با خودم ببرم. چی مهمه… همیشه هم یاد یه دیالوگ تو یاد فیلم “مخمصه” می یوفتم : “همیشه طوری زندگی کن که اگه بخوای بری، در عرض کمتر از دو دقیقه اونور خیابون باشی.”

به این فکر می کنم که واقعا می شه، یا می تونم که در عرض کمتر از دو دقیقه نه، ولی چند ساعته از اینجا دل بکنم و برم… این طبیعیه که هر کس تو زندگیش دلبستگی ها و وابستگی های ریادی داره که هم به مکان مربوط می شه هم به زمان. هر کسی تو زندگیش یه چی هایی براش خیلی ارزشمنده، از خانواده و دوست گرفته تا لباس و کتاب و کیف و اینترنت… این وسط چیزی که مهمه اینه که، آدم بدون کدوم یک از این ها نمی تونه زندگی کنه…؟! بدون کدوم یک از اینها زندگی براش غیر ممکنه…؟! حقیقتا هیچ کدوم… اما تصور کردن زندگی بدون اینترنت، بدون نقشه کشی، بدون کتاب :(، بدون موزیک، غیر ممکن نباشه، خیلی سخته برا من…

مدت هاست سعی می کنم همه چی رو تو ذهن و تو دل و تو فکرم نگه دارم. سعی می کنم دلبستگی ها و وابستگی هامو به “هیچ” برسونم. از آدما شروع کردم و الان وابسته کسی نیستم، بعد رفتم سراغ کتاب هام و تقریبا، نه کاملا دارم وابستگی و دلبستگی مو به کتابا کم می کنم و تمام کتابامو رو فکرم بک آپ می گیرم. باید تمام موزیک هایی که باهاشون زندگی می کنم هم تو دل و فکرم بک آپ بگیرم که کار مشکلیه…باید…

“رفتن” رو می شه به “مرگ” هم تشبیه کرد. دوست دارم اول من برم سراغش، قبل از اون که اون منو در بر بگیره و… در هر صورت “رفتن” به هر معنی و صورت برام جذابه و بالاخره دیر یا زود برا همه اتفاق می یوفته…

آن روز، آن مرد، آن پیشنهاد

مرگِ انسان

دلم، ورق بزن مرا

2 دیدگاه On می روم، خیلی زود، از زندگی

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer