یک شب

ساعت ۳.۴۲ دقیقه است که چراغ اتاقمو خاموش می کنم. رو تختم دراز می کشم. صاف زیر پتو می خوابم. مثل مرده ای که با آرامش دراز کشیده. دستام رو هم صاف و در منتها علیه بدنم دراز می کنم. خوابم نمی یاد. صبح امتحان دارم، خوب خوندم. پر از فکر و خیالم.

اول سعی می کنم که سقف اتاقم رو بردارم. سعی می کنم آسمون رو مجسم کنم. سعی می کنم صورت های فلکی و ستاره ها رو ببینم. سعی می کنم وزش باد رو حس کنم، رو صورتم، سعی می کنم. اولین سعی ام که منجر به نتیجه می شه احساس سرماس، سردمه… بینی ام یخ زده. کم کم دارم می بینم. “جبار”، کمربند جبار، ثور، چشم ثور، خوشه ی پروین … وای خدای من، حتی اگه زیاد توجه کنم می شه حتی سحابی جبار رو هم دید…

تنهام … باد موهامو تکون می ده . بینی ام حسابی یخ زده و … و همینطور صاف دراز کشیدم تو جام و غرق آسمون شدم. ساعت ۵.۳۷ دقیقه است. سقف اتاقم رو می زارم و موزیک گوش می دم … پیانو … Kevin Kern…

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer