شبانه (۱)

ساعت از سه و نیم گذشته، تا جایی که من می تونم ببینم چراغ تمام خونه ها خاموشه. هوا خیلی سرده این شبا. یه سرمای بی موقع و سخت. دستام رو گذاشتم تو جیب کاپشنم. کلاهم رو هم تا نزدیکی های چشام پایین آوردم و شال گردنم رو هم تا نزدیکی چشام بالا کشیدم. فقط چشمام بیرونه، چشمایی که هر لحظه امکان داره بباره و…

هوا ابری نیست. تقریبا یه ربعی می شه که زل زدم به صورت فلکی ” جبار”، به کمربند ” جبار” و کمی پایین تر از اون به ستاره وسطی، به جایی که خود سحابی ” جبار” هست. هیچ وقت دلیل علاقه خاصم رو به این صورت فلکی و سحابی نفهمیدم. همیشه احساس می کنم یه جای آشنا و امنی ِ برام. انگار که کسی رو اونجا داشته باشم تا…

هنذفری تو گوشمه و دارم موزیک A Million Star  از Kevin Kern رو گوش می دم. چشم از ” جبار” برداشتم و دارم به افق نگاه می کنم و با همون حال چرخ می زنم… همش آلودگیه… افقی که هیچ ستاره و جرمی رو نشه توش دید یعنی هیچ… خیلی اوضاع آلودگی نوری افق این منطقه خرابه، و این خیلی بده، این یعنی؛

ندیدن زیبایی هایی که می شه دید….

تعجبی هم نداره، الان تو این ساعت از بامداد کی به فکر این مسائله…! اگر هم جایی این مسائل رو مطرح کنی همه می گن که ای بابا، اینا که چیزی نیست، مسائل مهمتری مطرحه… اما مهم رو کی تعیین می کنه

یه دستم رو از دستکش در می یارم تا اشکام رو پاک کنم. دوست ندارم اشکام از چشام سرازیر شن… کمی قدم می زنم تو بهار خوابه (یه جایی شبی پشت بوم) و دوباره سرم رو می گیرم بالا… باز هم نمی تونم از کنار صورت فلکی  “جبار” به همین راحتی ها رد شم. کمی بهش خیره می مونم و تو ذهنم ستاره هاشو، دونه دونه، با اسم و کمی توضیحات، مرور می کنم. یاد ارائه  اون ما هم تو انجمن نجوم می افتم که راجع به این صورت فلکی بود… خدای من چه ذوقی داشتم…

کمی از ” جبار” می یام این ور تر، ستاره شعرای یمانی یا شباهنگ پر فروغ… کمی می رم بالاتر و به ستاره شعرای شامی تو صورت فلکی کلب اصغر (سگ کوچک) می رسم، ستاره که اغلب منجم ها خیلی راحت از کنارش عبور می کنن. چقدر شبیه منه تو این مورد. البته این ستاره همدم داره که من همدم هم ندارم. من هیچی و هیچ کسی رو ندارم… کمی به شعرای شامی نگاه می کنم و به تفاوت رنگش با شباهنگ دقت می کنم.

به این فکر می کنم که برم از اتاقم دوربینم رو بیارم تا برم سراغ “خوشه پروین” تو صورت فلکی ثور (گاو). اما حوصله ندارم. ناچارا با چشمام می رم سراغش و سعی می کنم روش زوم کنم و با دقت ستاره های این خوشه رو بشمارم… اما تا می خوام به نتیجه برسم Fairy Wings از Kevin Kern شروع می شه و منو پرت می کنه تو خاطرات و گذشته و آینده و حال و ….. محو خوشه پروینم اما کور و کر و لال و …..چرا اصلا این تراک باید تو پلی لیستم باشه…؟ چرامن توانایی اینو ندارم که Next رو بزنم و تراک بعدی رو گوش کنم…؟ چرا نمی تونم این تراک رو از لیست پاک کنم…؟ چرا …….

دستم رو از دستکش می یارم بیرون تا اشکام رو پاک کنم. لعنت به من که شب و روزم معلوم نیست. چرا من شبا بیدارم و ……. باز هم رسیدم به این چراهای بی  پایان، چراهایی که جوابش یک جمله اس : ……….

به دکمه های پیانو فکر می کنم … به ۸۸ تا دکمه ای که محدوده در حالی که می شه با همین تعداد محدود، بی نهایت ها موزیک  و آهنگ ساخت و نواخت… به فضای محدودی فکر می کنم که قابلیت نامحدود داره… با ریتم موزیکی که دارم می شنوم پلک می زنم، برای همزاد پنداری با دکمه های پیانو… سرمو می ندازمو می یام تو خونه. ساعت نزدیکه پنج ِ . می رم پایین کمی آب بخورم و بعد بیام بشینم پشت سیستم و نقشه بکشم … تشنمه ……

پ.ن: عکس از “بابک امین تفرشی”

آن روز، آن مرد، آن پیشنهاد

عادت نکنیم ، تغییر کنیم

مرگِ انسان

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer