آیدین

یک روز جلوی کلیسا نشسته بودم و داشتم به باغچه‌ها نگاه می‌کردم. آن روز باغچه‌های حیاط و کلیسا پر از پروانه‌های آبی و زرد بود. آن روز اگر کسی به من می‌گفت که روی کتفم دو بال درآورده‌ام تعجب نمی‌کردم. چون آمادگی‌اش را داشتم که به موجود دیگری تبدیل شوم. ساعت چهار بعداز ظهر آیدین آمد. شکسته‌تر از گذشته بود. درست مثل آدمی که وارد گورستان می‌شود؛ خشک و غمگین و پژمرده. خواستم از شادی جیغ بزنم اما بی‌توجه به او به ساختمان خودمان رفتم، زود خودم را به طبقه بالا رساندم و از گوشه پشت‌دری نگاهش کردم. انگار در بی‌وزنی غریبانه‌ای ول شده بود. باور نمی‌کرد که به او بی‌اعتنایی کرده باشم. چند لحظه جلوی کلیسا، درست همان جایی که من نشسته بودم، ایستاد، بعد در حیاط کلیسا، روی شن‌ها قدم زد، و آن وقت دیدم که دارد به تندی از کلیسا خارج می‌شود. قلبم می‌زد و دست و پام می‌لرزید. نمی‌دانستم چه کنم. پنجره را باز کردم و گفتم: “آیدین”

امروز برای چندمین بار“سمفونی مردگان” رو خوندم… یه وضعی‌ام الان… هیشکی متوجه نیست و نمی‌شه حال منو… زندگی کردم با آیدین، سورمه، اورهان، آیدا، یوسف و حتی ایاز و پدر و …. آه

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer