باید زیست…

“دیده‌ای بسیار و می‌بینی/ می‌وزد بادی،پَری را می‌برد با خویش / از کجا؟ از کیست؟ / هرگز این پرسیده‌ای از باد؟ / به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ / خواه غمگین باشی، خواهی شاد / باد بسیار است و پَر بسیار، یعنی این عبث جاری‌ست. / آه! باری بس کنم دیگر / هر چه خواهی کن، تو خود دانی / گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، / این است و جز این نیست. / مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! / زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست…”

پ.ن۱ : قسمت آخر شعر “گاهی اندیشیده‌ام که شاید سنگ حق دارد، باز می‌گویم: نه!…” از کتاب “زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست…” از مهدی اخوان ثالث.

پ.ن۲ : سعی می‌کنم… ولی نمی‌دونم که چی … کاش زمان متوقف شه. کاش بشه تو زمان سفر کرد. کاش بشه برگشت به گذشته و دوباره زندگی رو ادامه داد. کاش دیگه هیچ کاشی نباشه…

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

مرگِ انسان

دلم، ورق بزن مرا

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer