لیوانِ آبی

چراغای اتاقم خاموشِ، نشستم روی تختم و تکیه دادم به دیوار. می‌دونم ساعت از ۴ گذشته، ۴ صبح. گرچه پنجره‌ی اتاقم بسته است اما می‌تونم حس کنم که هوا خنکِ. کمی سردم می‌شه، بی‌تفاوت به این مسئله همچنان نشستم روی تختم و به اتاقم توی تاریکی نگاه می‌کنم. چشمام به تاریکی عادت کرده و کتاب‌ها، وسایل و لباس‌ها توی شلوغی کاملا برام تفکیک پذره. اما ذهنم چی؛ ذهنم اونقدر شلوغِ که تفکراتم به سختی قابل تفکیکِ. قصد مرتب کردن اتاقم رو دارم ولی فقط قصدشو دارم. کاش کسی هم لااقل قصد مرتب کردن ذهن منو داشت. فقط قصدشو. به صبح فکر می‌کنم، که باید ساعت چند از خونه خارج شم، چی بپوشم، کجا برم، چطوری برم، اخم کنم یا بخندم، چه موزیکی گوش بدم، چه کتابی بردارم که اگه موقعیتش پیش اومد بخونم و …

با صدای ماشینی که از دور می‌یاد و دورتر هم می‌شه، می‌رم به زمان‌های دور. سعی می‌کنم به خاطر بیارم دقیقا ۳ سال پیش همین موقع کجا بودم، چیکار می‌کردم و به چی فکر می‌کردم. امید داشتم یا نه، ذوق و شوق چطور، اتاقم مرتب بود، ذهنم چی … ۳ سال پیش هم قطعا همین جا بودم؛ دکور اتاقم فرق داشت ولی اتاقم همین جا بود؛ از ۱۴ سال پیش. یاد خاطرات و اتفاقات زجرآوری می‌افتم. مسئله‌ی غیر قابل درکی تو زندگیم بود اون موقع که تا همین الان غیر قابل درک باقی مونده. یاد رفتن ناگهانی کسی می‌افتم که هم تختی‌ام بود. سعی می‌کنم خودمو بکشم بیرون از این تفکرات؛ از فکر کردن به ۳ سال پیش کذایی…

تو تاریکی می‌تونم تشخیص بدم، چیزی که از توی کیفم دیده می‌شه لیوانمه. لیوانی که تقریبا ۹ سالِ همه جا با منِ. یه لیوان پلاستیکی به رنگ آبی آسمانی و خیلی خوش فرم. به جاهایی فکر می‌کنم که لیوانم هم همراهم بوده. همه‌ی مسافرت‌ها از ۹ سال پیش، همه‌ی شبای رصدی، مدرسه، دانشگاه، همه‌ی تنهایی‌ها؛ تنهایی راه رفتن‌ها، فکر کردن‌ها و… لیوانم تقریبا از همه‌ی زندگی من خبر داره، خیلی هم خوب تو این همه سال باهام بوده و درکم کرده…

نگاهش می‎کنم تو تاریکی که تقریبا به رنگ طوسی به نظر می‌یاد. خم می‌شم و از توی کیفم برمی‌دارمش. بدنه‌ی صافی داره، لمسش می‌کنم و دراز می‌کشم. لیوان آبی‌ام رو می‌ذارم روی قلبم. من تنهام؛ نه، یه لیوان با وفا دارم که همیشه پیشم بوده و دوستم داشته.

سعی می‌کنم به مفهوم خوشبختی فکر کنم…

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer