پرواز…

این شبا که بی جمله ام و بی کلمه، خیلی ذهن و فکر و قلب مشغولی دارم. خیلی درگیر فکرا و تخیلات خودم هستم. به آرامش فکر می کنم و آزادی. سعی می کنم رها باشم و کودک. شاید یکی از دلایلی که می تونم هر چند سخت، ولی زندگی کنم اینه که  تو تخیلم همیشه یه دنیا  و زندگیه دیگه جریان داره، جهانی که من کودکم و آرامش به معنای حقیقی وجود داره. آرزوهام، هرچند غیر عادی به واقعیت می پیوندند و هیچ سد و محدودیتی هم منو احاطه نکرده… من آزادم و خوشحال و آروم، ماه رو لمس می کنم، ستاره ها رو تو دستم می گیرم و خیلی راحت پرواز می کنم… به پرواز خودم تو آسمون نمی خندم و برام اصلا عجیب نیست. الهام رو باور دارم…

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

باید زیست…

دلم، ورق بزن مرا

پاسخ دهید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer