یه کوچولو خداحافظ

یه وقتایی تو خودمم. در حد چند ساعت، چند شب، چند هفته… معلوم نمی‌شه مدتش… تو خودمم. این وبلاگ هم تا یه مدت همینطور بی‌ریخت می‌مونه… شاید بانو الهامی وقت کرد و حوصله داشت یه کارایی کرد برا شبانه‌هاش… همین…

مرگِ انسان

چطوری می‌شه به یه نتیجه‌ی قطعی رسید… هر طور که فکرشو بکنی؛ من به یه نتیجه قطعی رسیدم… نتیجه‌ای که بابتش هر چی که داشتم رو از دست دادم  و زیرِ همه‌ی قولام زدم… دیگه هیچ انسانی وجود نداره. هیچ. هیچ. هیچ. ایمان آوردم… پس بهم نزدیک نشید، چون حالم از همتون بهم می‌خوره. موجودات کثیف.

زجر…

واقعا می‌خواستم باهاش صحبت کنم. نه مثل همیشه، می‌خواستم واقعا بگم که چطور حسی دارم. کلمه‌ها یاری نکرد و دلم هم. اما خیلی خوب تونستم وضعیت خودم رو شرح بدم. “می‌دونی، خیلی وقتا کم می‌یارم.  می‌‌گم دیگه نمی‌تونم، این آخرشه، نهایت صبر و تحملمه، و نهایت بدبختی و غم و غصه، احساس می کنم که تا پایان چیزی نمونده، چند نفس فقط، از حال می‌رم. توانی ندارم. می‌افتم زمین. صدای پاهای کسی رو می‌شنوم که داره نزدیکم می‌شه، دستمو می‌گیره…

ادامه خواندن %s

Site Footer