دلم، ورق بزن مرا

” دشوار است مردی از گذشته‌هایش سخن بگوید. شادی فراموش می‌شود، و اندوه باز می‌ماند. و سخن گفتن از اندوه، اندوه زاست. در دیدگان سیاه او، آن دو گوی براق بلورین، عشق را دانستم، در گیسوان او، که همرنگ اندوه من بود، عشق را دانستم. بازوان او که مرا به خود می‌خواندند، چنان می‌نمود که یک دم یاورم خواهند بود، و دمی دیگر، بستر آرامشم.” می خواهم از تو سرشار شوم، بیش از پیش… من تهی از کلمه‌ام و سرشار

ادامه خواندن %s

جیت جیت؛ میهمان چند روزه

این مسلمه که اگه یه خونه مستقل داشته باشم حتما یه باغ وحش کوچولو خواهد شد. به حیوونا علاقه دارم، خیلی بشتر از علاقه ای که به آدما دارم. تا چن سال پیش تاقچه پنجره اتاقم همیشه پر می شد از سوسک و ملخ و پروانه و این طور جک و جونورها. اما خب با اقداماتی که مادرم در جهت تمیزسازی خونه انجام داد از اون به بعد این تاقچه خالی مونده. یه چند باری هم بچه گربه هایی رو

ادامه خواندن %s

تصمیم…

می خوام بی خیال شم. بی خیال کارایی که منو محدود می کنن. کارایی که منو از رسیدن به علایقم باز می دارن و در عوض منو داغونتر، عصبی تر و نا آروم تر می کنن. وقتی تو جامعه ای زندگی می کنم که برای پیدا کردن کار، اینکه رتبه ی یک کشوری داشته باشم تو المپیاد یا هفت کشوری هیچ فرقی نداره و کار پیدا کردن من در گرو داشتن پارتی و آشنا و یا پول ِ، چرا خودمو

ادامه خواندن %s

با الهام کلنجار می رم

وقتی داشتم ثبت نام می کردم برا المپیاد، تو دلم بلند بلند به خودم می گفتم فوقش اینه که نمی رم سر آزمون… از اون روز دارم با خودم کلنجار می رم… هیچ کس هم نمی دونه و متوجه هم نمی شه… جمعه ۲۷ ام، شاید نرفتم و …و شاید حتی آزمون مرحله بعدش رو نرفتم و یا حتی کشوری. خیلی اعصابم خرده و اینو هیچ کس متوجه نمی شه. دوست دارم هیچی نباشم. انسان نباشم. دختر نباشم. الهام نباشم.

ادامه خواندن %s

مخمصه

خیلی مسائل و اتفاقات تو این چند شب و روز بهم پبچیده، که من باید راجع بهشون تصمیم بگیرم. علاوه بر این، وقوع این اتفاقات هم تنها در عرض چن هفته اس. و این یعنی اوج تنش. سعی کردم از همه لحاظ به قضایا فکر کنم؛ المپیاد، تغییر گرایش، کنکور، دانشگاه، کار و حتی خیلی مسائل دیگه که در اولویت های بعدی بودن. سعی کردم خیلی فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. در رابطه با شرکت در المپیاد

ادامه خواندن %s

پرواز…

این شبا که بی جمله ام و بی کلمه، خیلی ذهن و فکر و قلب مشغولی دارم. خیلی درگیر فکرا و تخیلات خودم هستم. به آرامش فکر می کنم و آزادی. سعی می کنم رها باشم و کودک. شاید یکی از دلایلی که می تونم هر چند سخت، ولی زندگی کنم اینه که  تو تخیلم همیشه یه دنیا  و زندگیه دیگه جریان داره، جهانی که من کودکم و آرامش به معنای حقیقی وجود داره. آرزوهام، هرچند غیر عادی به واقعیت

ادامه خواندن %s

بی جملگی…

یپیش نوشت: محدودیت… تنها..  کویر.. آسمان.. شب.. ستاره.. قطب.. آرزو.. تو.. ماه.. زمان.. خوب.. سفر.. من.. کتاب.. آبی.. روز.. دریا.. جاده.. کوه.. آرامش.. موزیک.. زیبا.. سلام.. آب.. شعر.. سنگ قبر.. گل.. صدا.. سفیدی.. کتاب.. مرگ.. روشنایی.. بی نهایت.. پ.ن ۱ : نشد که جمله هایی بسازم که توش این کلمات باشن و مفهومی که خودم در نظردارم رو هم شرح بدن. در هر صورت کسی متوجه نمی شد. الان هم فرقی نکرد. پ.ن ۲ : خیلی از مفاهیم تو ذهنم

ادامه خواندن %s

Site Footer