سال نوی اجباری

این سال هم داره تموم می شه، چه بخوای چه نخوای… زمان تنها چیزی رو که همیشه دم ِ گوش آدم زمزمه می کنه اینه که : “آنچنان هم آزاد نیستی انسان”. کاش می شد تو همین سال نحس موند و باور کرد که امیدی نیست… امید به سال نوی جدید … امید به سالیانی که در راهند… و انسان هایی که در انتظارند… کاش می شد سال دیگه ای رو بدنام نکرد… کاش می شد… زمان می گذره و

ادامه خواندن %s

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر رفته من است میراث من! نمی دونم چه کلمه ای رو به کار ببرم برای وضعیتی که همیشه در گیرشم … تنهایی،  بی کسی، هیچ کسی… چی… اینکه این همه سال تنهایی و بی کسی و هیچ کسی رو چه جوری رسوندم به اینجا و بعد از این چه جوری… اینکه همیشه متاسفم از بودن، از وجود داشتن و… نمی شه توضیح بدم،

ادامه خواندن %s

دلتنگی های المپیادی

اذیتم کردن… خیلی. مسولان، فنی حرفه ای و… همیشه از آشناهامو کسایی که بهشون اعتماد داشتم ضربه خوردم. این بار هم همینطور. من که این همه علاقه مند بودم، این همه کار می کردم، حقم نبود باهام اینطور رفتار کنن. زنجان رو دوست ندارم. درسته همه جا آدمای خوب و بد وجود داره، اما اینجا فقط آدم بداشنون به پست من خوردن. من که خیلی کم نمی خوابم، اما تو یکی دو ساعتی ام که می خوابم انقدر کابوس و

ادامه خواندن %s

من ِ متناقض

این  شب ها که می گذرد، نه عاشقم، نه دلمرده، نه بی تفاوت، نه پر شور… این شب ها هستم. می خندم، می گریم، تنهایم… لحظه ای بی حس و حال و قدری برافروخته… نا امید و امیدوار… گاهی عاشق، گاهی ظالم، گاهی ساکت، گاهی عاقل… تنهایم… بیشتر از پیشترها فکر نمی کنم اما تفکراتم را حس می کنم، تمام زمانی که به تفکراتم فکر کردم را. سخت وآسان، کم و زیاد، زشت و زیبا، سفید و سیاه اما نه…

ادامه خواندن %s

می روم، خیلی زود، از زندگی

همیشه لابلای فکرام، این فکر برام تازگی خاصی داره. اینکه وقتی غرق افکار خودم هستم، فکر رفتن منو به وجد می یاره، برام جالبه … “رفتن”… “دل کندن”… بارها و بارها و به صورت کاملا جدی به این مساله فکر کردم. به اینکه کجا برم، چه جوری برم، برا چی برم و … و چالبترین آیتم برام همیشه اینه که با خودم چی ببرم. یعنی از چی هایی که دارم، چی ها رو با خودم ببرم. چی مهمه… همیشه هم

ادامه خواندن %s

Site Footer