سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر رفته من است میراث من! نمی دونم چه کلمه ای رو به کار ببرم برای وضعیتی که همیشه در گیرشم … تنهایی،  بی کسی، هیچ کسی… چی… اینکه این همه سال تنهایی و بی کسی و هیچ کسی رو چه جوری رسوندم به اینجا و بعد از این چه جوری… اینکه همیشه متاسفم از بودن، از وجود داشتن و… نمی شه توضیح بدم،

ادامه خواندن %s

من ِ متناقض

این  شب ها که می گذرد، نه عاشقم، نه دلمرده، نه بی تفاوت، نه پر شور… این شب ها هستم. می خندم، می گریم، تنهایم… لحظه ای بی حس و حال و قدری برافروخته… نا امید و امیدوار… گاهی عاشق، گاهی ظالم، گاهی ساکت، گاهی عاقل… تنهایم… بیشتر از پیشترها فکر نمی کنم اما تفکراتم را حس می کنم، تمام زمانی که به تفکراتم فکر کردم را. سخت وآسان، کم و زیاد، زشت و زیبا، سفید و سیاه اما نه…

ادامه خواندن %s

می روم، خیلی زود، از زندگی

همیشه لابلای فکرام، این فکر برام تازگی خاصی داره. اینکه وقتی غرق افکار خودم هستم، فکر رفتن منو به وجد می یاره، برام جالبه … “رفتن”… “دل کندن”… بارها و بارها و به صورت کاملا جدی به این مساله فکر کردم. به اینکه کجا برم، چه جوری برم، برا چی برم و … و چالبترین آیتم برام همیشه اینه که با خودم چی ببرم. یعنی از چی هایی که دارم، چی ها رو با خودم ببرم. چی مهمه… همیشه هم

ادامه خواندن %s

سلام

سلام مخاطب من … سلام ای هیچ کس، مخاطب من… سلام ای تو، که چون من هیچ کسی، برای هیچ کسی… دیشب تو را بارها خواندم. از پنجره پر گشودم. بر روی ابرها، در آسمان، نزدیک ماه، در لابلای ستاره ها… به دنبال کسی می گشتم: گویا تو…گویا هیچ کس

فکر منطقی

بعضی وقت ها (که تو زندگی من زیاد هم هست) لحظه هایی پیش می یاد که توش احساسات بزرگی دارم ، احساساتی که با دارا بودن اونا می شه هر کاری کنم، و هر کاری هم می کنم. اما … اما نمی شه … چون همه چی که به من بستگی نداره. تو دنیایی که هیچی مطلق نیست موفق شدن تو کاری بستگی به خیلی پارامترها داره . پارامتر هایی که شاید اصلا به من مربوط نباشه. سال هاست که

ادامه خواندن %s

Site Footer