باید زیست…

“دیده‌ای بسیار و می‌بینی/ می‌وزد بادی،پَری را می‌برد با خویش / از کجا؟ از کیست؟ / هرگز این پرسیده‌ای از باد؟ / به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ / خواه غمگین باشی، خواهی شاد / باد بسیار است و پَر بسیار، یعنی این عبث جاری‌ست. / آه! باری بس کنم دیگر / هر چه خواهی کن، تو خود دانی / گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، / این است و جز این نیست. / مرگ

ادامه خواندن %s

مرگِ انسان

چطوری می‌شه به یه نتیجه‌ی قطعی رسید… هر طور که فکرشو بکنی؛ من به یه نتیجه قطعی رسیدم… نتیجه‌ای که بابتش هر چی که داشتم رو از دست دادم  و زیرِ همه‌ی قولام زدم… دیگه هیچ انسانی وجود نداره. هیچ. هیچ. هیچ. ایمان آوردم… پس بهم نزدیک نشید، چون حالم از همتون بهم می‌خوره. موجودات کثیف.

زجر…

واقعا می‌خواستم باهاش صحبت کنم. نه مثل همیشه، می‌خواستم واقعا بگم که چطور حسی دارم. کلمه‌ها یاری نکرد و دلم هم. اما خیلی خوب تونستم وضعیت خودم رو شرح بدم. “می‌دونی، خیلی وقتا کم می‌یارم.  می‌‌گم دیگه نمی‌تونم، این آخرشه، نهایت صبر و تحملمه، و نهایت بدبختی و غم و غصه، احساس می کنم که تا پایان چیزی نمونده، چند نفس فقط، از حال می‌رم. توانی ندارم. می‌افتم زمین. صدای پاهای کسی رو می‌شنوم که داره نزدیکم می‌شه، دستمو می‌گیره…

ادامه خواندن %s

دلم، ورق بزن مرا

” دشوار است مردی از گذشته‌هایش سخن بگوید. شادی فراموش می‌شود، و اندوه باز می‌ماند. و سخن گفتن از اندوه، اندوه زاست. در دیدگان سیاه او، آن دو گوی براق بلورین، عشق را دانستم، در گیسوان او، که همرنگ اندوه من بود، عشق را دانستم. بازوان او که مرا به خود می‌خواندند، چنان می‌نمود که یک دم یاورم خواهند بود، و دمی دیگر، بستر آرامشم.” می خواهم از تو سرشار شوم، بیش از پیش… من تهی از کلمه‌ام و سرشار

ادامه خواندن %s

تصمیم…

می خوام بی خیال شم. بی خیال کارایی که منو محدود می کنن. کارایی که منو از رسیدن به علایقم باز می دارن و در عوض منو داغونتر، عصبی تر و نا آروم تر می کنن. وقتی تو جامعه ای زندگی می کنم که برای پیدا کردن کار، اینکه رتبه ی یک کشوری داشته باشم تو المپیاد یا هفت کشوری هیچ فرقی نداره و کار پیدا کردن من در گرو داشتن پارتی و آشنا و یا پول ِ، چرا خودمو

ادامه خواندن %s

با الهام کلنجار می رم

وقتی داشتم ثبت نام می کردم برا المپیاد، تو دلم بلند بلند به خودم می گفتم فوقش اینه که نمی رم سر آزمون… از اون روز دارم با خودم کلنجار می رم… هیچ کس هم نمی دونه و متوجه هم نمی شه… جمعه ۲۷ ام، شاید نرفتم و …و شاید حتی آزمون مرحله بعدش رو نرفتم و یا حتی کشوری. خیلی اعصابم خرده و اینو هیچ کس متوجه نمی شه. دوست دارم هیچی نباشم. انسان نباشم. دختر نباشم. الهام نباشم.

ادامه خواندن %s

پرواز…

این شبا که بی جمله ام و بی کلمه، خیلی ذهن و فکر و قلب مشغولی دارم. خیلی درگیر فکرا و تخیلات خودم هستم. به آرامش فکر می کنم و آزادی. سعی می کنم رها باشم و کودک. شاید یکی از دلایلی که می تونم هر چند سخت، ولی زندگی کنم اینه که  تو تخیلم همیشه یه دنیا  و زندگیه دیگه جریان داره، جهانی که من کودکم و آرامش به معنای حقیقی وجود داره. آرزوهام، هرچند غیر عادی به واقعیت

ادامه خواندن %s

سال نوی اجباری

این سال هم داره تموم می شه، چه بخوای چه نخوای… زمان تنها چیزی رو که همیشه دم ِ گوش آدم زمزمه می کنه اینه که : “آنچنان هم آزاد نیستی انسان”. کاش می شد تو همین سال نحس موند و باور کرد که امیدی نیست… امید به سال نوی جدید … امید به سالیانی که در راهند… و انسان هایی که در انتظارند… کاش می شد سال دیگه ای رو بدنام نکرد… کاش می شد… زمان می گذره و

ادامه خواندن %s

Site Footer