آن روز، آن مرد، آن پیشنهاد

هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم به یاد بیاورم تابستان بود یا زمستان، ده سال پیش بود یا کمتر… اما اطمینان دارم آن روز با برادرم بودم و در کتابفروشی انتشارات هاشمی در میدان ولیعصر. ما مشغول حض بردن از کتاب‌‌ها بودیم و گهگاه با پیدا کردن کتاب‌‌هایی که در لیستمان بود با خوشحالی همدیگر را صدا می‌زدیم. یادم است هر دو کنار قفسه‌ی رمان‌های خارجی بودیم و سر در کتاب و مشغول تصمیم گیری که کتاب «گور به گور» فاکنر با

ادامه خواندن %s

Site Footer