دنیای مبهم

زمان می گذره.  بدون اینکه بتونی روش کنترلی داشته باشی. خوب، بد… فرقی نداره. در هر صورت می گذره. خوب و بد هم معنای مشخصی ندارند. در واقع هیچ چیز معنای دقیق و مشخصی نداره. و این خیلی بده، خیلی. حتی این خیلی بد هم دقیقا معلوم نیست چقدر بد یا … “مبهم … تو یه دنیای مبهم با مفاهیم مبهم در حال زندگی کردن هستم.”

می شه حس کرد

کلمات زیادی وجود دارند. با مفهوم های مشابه و متضاد. با همه ی این زیادی اما محدودند، چون حروف محدودند. خیلی از مفاهیم بی کلمه موندن . نمی شه شرحشون داد. نمی شه توصیف و بازگوشون کرد. فقط می شه حس کرد … حس کرد که دچار یه مفهوم تازه شدی. مفهمومی که نمی تونی با کلمه ای اونو وصف کنی و به کسی توضیح بدی. مفهومی که برات می شه یه حس . حسی که تنها متعلق به خودته،

ادامه خواندن %s

Site Footer