عادت نکنیم ، تغییر کنیم

از ابتدای هفته، هوا رو به خنکی است و گهگاه نسیمی پاییزی صورت آدم را نوازش می دهد. امسال با اینکه هوا گرمتر از تابستان‌های گذشته بود، اما خنکی این چند روز تمام آن گرماهای سوزان و شرجی بودن‌های ماه‌های قبل را از یادمان برد. همکارهایم دیگر غر نمی‌زنند و حتی پیش بینی می‌کنند که زمستان سختی در پیش است چرا؟ چون هوا از ابتدای شهریور خنک شده. تو گویی این خنکی هوا مزیتِ دیگری ندارد و تنها هشداری است

ادامه خواندن %s

آن روز، آن مرد، آن پیشنهاد

هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم به یاد بیاورم تابستان بود یا زمستان، ده سال پیش بود یا کمتر… اما اطمینان دارم آن روز با برادرم بودم و در کتابفروشی انتشارات هاشمی در میدان ولیعصر. ما مشغول حض بردن از کتاب‌‌ها بودیم و گهگاه با پیدا کردن کتاب‌‌هایی که در لیستمان بود با خوشحالی همدیگر را صدا می‌زدیم. یادم است هر دو کنار قفسه‌ی رمان‌های خارجی بودیم و سر در کتاب و مشغول تصمیم گیری که کتاب «گور به گور» فاکنر با

ادامه خواندن %s

یه کوچولو خداحافظ

یه وقتایی تو خودمم. در حد چند ساعت، چند شب، چند هفته… معلوم نمی‌شه مدتش… تو خودمم. این وبلاگ هم تا یه مدت همینطور بی‌ریخت می‌مونه… شاید بانو الهامی وقت کرد و حوصله داشت یه کارایی کرد برا شبانه‌هاش… همین…

مرگِ انسان

چطوری می‌شه به یه نتیجه‌ی قطعی رسید… هر طور که فکرشو بکنی؛ من به یه نتیجه قطعی رسیدم… نتیجه‌ای که بابتش هر چی که داشتم رو از دست دادم  و زیرِ همه‌ی قولام زدم… دیگه هیچ انسانی وجود نداره. هیچ. هیچ. هیچ. ایمان آوردم… پس بهم نزدیک نشید، چون حالم از همتون بهم می‌خوره. موجودات کثیف.

مخمصه

خیلی مسائل و اتفاقات تو این چند شب و روز بهم پبچیده، که من باید راجع بهشون تصمیم بگیرم. علاوه بر این، وقوع این اتفاقات هم تنها در عرض چن هفته اس. و این یعنی اوج تنش. سعی کردم از همه لحاظ به قضایا فکر کنم؛ المپیاد، تغییر گرایش، کنکور، دانشگاه، کار و حتی خیلی مسائل دیگه که در اولویت های بعدی بودن. سعی کردم خیلی فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. در رابطه با شرکت در المپیاد

ادامه خواندن %s

بی جملگی…

یپیش نوشت: محدودیت… تنها..  کویر.. آسمان.. شب.. ستاره.. قطب.. آرزو.. تو.. ماه.. زمان.. خوب.. سفر.. من.. کتاب.. آبی.. روز.. دریا.. جاده.. کوه.. آرامش.. موزیک.. زیبا.. سلام.. آب.. شعر.. سنگ قبر.. گل.. صدا.. سفیدی.. کتاب.. مرگ.. روشنایی.. بی نهایت.. پ.ن ۱ : نشد که جمله هایی بسازم که توش این کلمات باشن و مفهومی که خودم در نظردارم رو هم شرح بدن. در هر صورت کسی متوجه نمی شد. الان هم فرقی نکرد. پ.ن ۲ : خیلی از مفاهیم تو ذهنم

ادامه خواندن %s

می روم، خیلی زود، از زندگی

همیشه لابلای فکرام، این فکر برام تازگی خاصی داره. اینکه وقتی غرق افکار خودم هستم، فکر رفتن منو به وجد می یاره، برام جالبه … “رفتن”… “دل کندن”… بارها و بارها و به صورت کاملا جدی به این مساله فکر کردم. به اینکه کجا برم، چه جوری برم، برا چی برم و … و چالبترین آیتم برام همیشه اینه که با خودم چی ببرم. یعنی از چی هایی که دارم، چی ها رو با خودم ببرم. چی مهمه… همیشه هم

ادامه خواندن %s

شبانه (۱)

ساعت از سه و نیم گذشته، تا جایی که من می تونم ببینم چراغ تمام خونه ها خاموشه. هوا خیلی سرده این شبا. یه سرمای بی موقع و سخت. دستام رو گذاشتم تو جیب کاپشنم. کلاهم رو هم تا نزدیکی های چشام پایین آوردم و شال گردنم رو هم تا نزدیکی چشام بالا کشیدم. فقط چشمام بیرونه، چشمایی که هر لحظه امکان داره بباره و… هوا ابری نیست. تقریبا یه ربعی می شه که زل زدم به صورت فلکی ”

ادامه خواندن %s

آزادم یا…

من آزاد آفریده شده ام. خدا مرا آزاد آفریده . پس چرا این گونه در بندم. چرا مدام از زندانی به زندان دیگر برده می شوم و ناچار به ماندن در آنجا. من آزاد آفریده شده ام و تنها. حال اینکه این جهان چه جهانی است که نه تنهایم و نه آزاد. خدای من کجاست… خالق من… مرا می بیند که چگونه در رنج و عذاب گرفتار آمده ام. صدای ناله و فغان مرا می شنود که هر شب در

ادامه خواندن %s

زمان می گذرد …

زمان می گذرد … انسان گام بر می دارد … زمان می گذرد … انسان به مرگ … به تباهی … به نیستی … به نابودی نزدیک می شود … و … زمان می گذرد… انسان به تزلزل می رسد … به  انحطاط کشیده می شود و … زمان می گذرد … و وضع بدتر می شود … بد تر از پیش … و … و مضحک این که انسان از این وضع هیچ درک نمی کند … گویی درکی

ادامه خواندن %s

Site Footer