تصمیم…

می خوام بی خیال شم. بی خیال کارایی که منو محدود می کنن. کارایی که منو از رسیدن به علایقم باز می دارن و در عوض منو داغونتر، عصبی تر و نا آروم تر می کنن. وقتی تو جامعه ای زندگی می کنم که برای پیدا کردن کار، اینکه رتبه ی یک کشوری داشته باشم تو المپیاد یا هفت کشوری هیچ فرقی نداره و کار پیدا کردن من در گرو داشتن پارتی و آشنا و یا پول ِ، چرا خودمو

ادامه خواندن %s

با الهام کلنجار می رم

وقتی داشتم ثبت نام می کردم برا المپیاد، تو دلم بلند بلند به خودم می گفتم فوقش اینه که نمی رم سر آزمون… از اون روز دارم با خودم کلنجار می رم… هیچ کس هم نمی دونه و متوجه هم نمی شه… جمعه ۲۷ ام، شاید نرفتم و …و شاید حتی آزمون مرحله بعدش رو نرفتم و یا حتی کشوری. خیلی اعصابم خرده و اینو هیچ کس متوجه نمی شه. دوست دارم هیچی نباشم. انسان نباشم. دختر نباشم. الهام نباشم.

ادامه خواندن %s

مخمصه

خیلی مسائل و اتفاقات تو این چند شب و روز بهم پبچیده، که من باید راجع بهشون تصمیم بگیرم. علاوه بر این، وقوع این اتفاقات هم تنها در عرض چن هفته اس. و این یعنی اوج تنش. سعی کردم از همه لحاظ به قضایا فکر کنم؛ المپیاد، تغییر گرایش، کنکور، دانشگاه، کار و حتی خیلی مسائل دیگه که در اولویت های بعدی بودن. سعی کردم خیلی فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. در رابطه با شرکت در المپیاد

ادامه خواندن %s

دلتنگی های المپیادی

اذیتم کردن… خیلی. مسولان، فنی حرفه ای و… همیشه از آشناهامو کسایی که بهشون اعتماد داشتم ضربه خوردم. این بار هم همینطور. من که این همه علاقه مند بودم، این همه کار می کردم، حقم نبود باهام اینطور رفتار کنن. زنجان رو دوست ندارم. درسته همه جا آدمای خوب و بد وجود داره، اما اینجا فقط آدم بداشنون به پست من خوردن. من که خیلی کم نمی خوابم، اما تو یکی دو ساعتی ام که می خوابم انقدر کابوس و

ادامه خواندن %s

Site Footer