لیوانِ آبی

چراغای اتاقم خاموشِ، نشستم روی تختم و تکیه دادم به دیوار. می‌دونم ساعت از ۴ گذشته، ۴ صبح. گرچه پنجره‌ی اتاقم بسته است اما می‌تونم حس کنم که هوا خنکِ. کمی سردم می‌شه، بی‌تفاوت به این مسئله همچنان نشستم روی تختم و به اتاقم توی تاریکی نگاه می‌کنم. چشمام به تاریکی عادت کرده و کتاب‌ها، وسایل و لباس‌ها توی شلوغی کاملا برام تفکیک پذره. اما ذهنم چی؛ ذهنم اونقدر شلوغِ که تفکراتم به سختی قابل تفکیکِ. قصد مرتب کردن اتاقم

ادامه خواندن %s

یه کوچولو خداحافظ

یه وقتایی تو خودمم. در حد چند ساعت، چند شب، چند هفته… معلوم نمی‌شه مدتش… تو خودمم. این وبلاگ هم تا یه مدت همینطور بی‌ریخت می‌مونه… شاید بانو الهامی وقت کرد و حوصله داشت یه کارایی کرد برا شبانه‌هاش… همین…

مرگِ انسان

چطوری می‌شه به یه نتیجه‌ی قطعی رسید… هر طور که فکرشو بکنی؛ من به یه نتیجه قطعی رسیدم… نتیجه‌ای که بابتش هر چی که داشتم رو از دست دادم  و زیرِ همه‌ی قولام زدم… دیگه هیچ انسانی وجود نداره. هیچ. هیچ. هیچ. ایمان آوردم… پس بهم نزدیک نشید، چون حالم از همتون بهم می‌خوره. موجودات کثیف.

زجر…

واقعا می‌خواستم باهاش صحبت کنم. نه مثل همیشه، می‌خواستم واقعا بگم که چطور حسی دارم. کلمه‌ها یاری نکرد و دلم هم. اما خیلی خوب تونستم وضعیت خودم رو شرح بدم. “می‌دونی، خیلی وقتا کم می‌یارم.  می‌‌گم دیگه نمی‌تونم، این آخرشه، نهایت صبر و تحملمه، و نهایت بدبختی و غم و غصه، احساس می کنم که تا پایان چیزی نمونده، چند نفس فقط، از حال می‌رم. توانی ندارم. می‌افتم زمین. صدای پاهای کسی رو می‌شنوم که داره نزدیکم می‌شه، دستمو می‌گیره…

ادامه خواندن %s

دلم، ورق بزن مرا

” دشوار است مردی از گذشته‌هایش سخن بگوید. شادی فراموش می‌شود، و اندوه باز می‌ماند. و سخن گفتن از اندوه، اندوه زاست. در دیدگان سیاه او، آن دو گوی براق بلورین، عشق را دانستم، در گیسوان او، که همرنگ اندوه من بود، عشق را دانستم. بازوان او که مرا به خود می‌خواندند، چنان می‌نمود که یک دم یاورم خواهند بود، و دمی دیگر، بستر آرامشم.” می خواهم از تو سرشار شوم، بیش از پیش… من تهی از کلمه‌ام و سرشار

ادامه خواندن %s

جیت جیت؛ میهمان چند روزه

این مسلمه که اگه یه خونه مستقل داشته باشم حتما یه باغ وحش کوچولو خواهد شد. به حیوونا علاقه دارم، خیلی بشتر از علاقه ای که به آدما دارم. تا چن سال پیش تاقچه پنجره اتاقم همیشه پر می شد از سوسک و ملخ و پروانه و این طور جک و جونورها. اما خب با اقداماتی که مادرم در جهت تمیزسازی خونه انجام داد از اون به بعد این تاقچه خالی مونده. یه چند باری هم بچه گربه هایی رو

ادامه خواندن %s

تصمیم…

می خوام بی خیال شم. بی خیال کارایی که منو محدود می کنن. کارایی که منو از رسیدن به علایقم باز می دارن و در عوض منو داغونتر، عصبی تر و نا آروم تر می کنن. وقتی تو جامعه ای زندگی می کنم که برای پیدا کردن کار، اینکه رتبه ی یک کشوری داشته باشم تو المپیاد یا هفت کشوری هیچ فرقی نداره و کار پیدا کردن من در گرو داشتن پارتی و آشنا و یا پول ِ، چرا خودمو

ادامه خواندن %s

با الهام کلنجار می رم

وقتی داشتم ثبت نام می کردم برا المپیاد، تو دلم بلند بلند به خودم می گفتم فوقش اینه که نمی رم سر آزمون… از اون روز دارم با خودم کلنجار می رم… هیچ کس هم نمی دونه و متوجه هم نمی شه… جمعه ۲۷ ام، شاید نرفتم و …و شاید حتی آزمون مرحله بعدش رو نرفتم و یا حتی کشوری. خیلی اعصابم خرده و اینو هیچ کس متوجه نمی شه. دوست دارم هیچی نباشم. انسان نباشم. دختر نباشم. الهام نباشم.

ادامه خواندن %s

Site Footer